|
گاهي كه به وبلاگ دخترم فكرم ميكنم تو دلم ازش عذر خواهي ميكنم كه بخاطر مشغله و كارهاي زيادم نتونستم به صورت مداوم بيام و مراخل رشد و بالندگيش رو بنويسم.اما از الان به خودم كه نه به دختركم قول ميدم روزهاي قشنگ بزرگ شدنش رو ثبت كنم.
خانومك الان نوزده ماه و ده روزشه.گاهي كه بهش نگاه ميكنم احساس ميكنم روزهاي خيلي زيادي از دوران نوزاديش گذشته.از اون وقتا که هنوز گل پنبه ی کوچولوی من بود و در آغوشم آروم میخوابید و فرشته ها رو مهمونم میکرد.حالا براي خودش خانومي شده كه ميتونه حرف بزنه در حد يكي دو جمله و چندين كلمه.اگر نتونه در قالب كلمات حرفش رو بزنه با اشاره و پانتوميم متوجهمون ميكنه و اونقدر زيبا اين كار رو انجام ميده كه ما به سرعت منظورش رو ميفهميم.بودنش برکت زندگی ماست.هر لحظه ش آیتی از لطف خداست.
مفهوم من و تو رو به خوبي ميدونه و ضميرهاي مالكيت رو از هم تميز ميده.دختركي كه تا همين پارسال فقط ميتونست رو سينه با كمك دست و پاهاش حركت كنه امروز مثل پرنده ايي آزاد و رها روي دو پاهاش پرواز ميكنه و با حضور سراسر عشقش زندگيمون رو گرمتر كرده.
نقاشي كردن رو دوست داره و هر جايي كه باشه با مداد يا خودكار يا ماژيك يه اثر هنري زيبا خلق ميكنه و بعد برا خودش کف میزنه و اگر ما این کاررو نکنیم با بابا و ماما گفتن ما رو متوجه اشتباهمون میکنه .خلاصه که بساطی دارم با این پیکاسو کوچولو.
يه مدت خوابش به هم ريخته بود.نصف شبا بيدار مبشد و يه دل سير گريه ميكرد و بعدش هرچي رو خورده بود در اثر فشار گريه كردن بالا مياورد.هر روشي كه بگيد رو امتحان كردم.از كم غذا دادن بهش تا اتاق گرم يا سرد.اما مشكل همچنان ادامه داشت تا اينكه فهميدم خانوم برخلاف اينكه يه مدت شبا شير نمي خورد باز گشنش ميشه و من اصلا به اين مورد فكر نكردم.حالا شبا كه بيدار ميشه بهش شير ميدم و تا صبح دو بار شير ميخوره.
حجم تجربيات جديد مادرانه م اونقدر زياده كه گاهي ذهنم خالي از خاطرشون ميشه و دستم به نوشتن نمي ره.اين پست رو به بزرگواري ودتون ببخيد چون مملو از پراكنده گوييه و صرفا به عنوان مقدمه ايي براي شروع نوشتن بخونيد.هر آنچه به ذهنم بياد رو مكتوب ميكنم.باشد كه مديون اين روزهای بند دلم نباشم.
ناز خاتون اين روزا به تلفن خيلي علاقمند شده و هربار كه به طرف ميز مياد تلفن رو برميداره و ميگه دايه.مادرم رو دايه صدا ميزنه.من هم يا به دايه زنگ ميزنم يا به خاله سارا و اونقدر قشنگ به حرفاشون گوش ميده و گاهي هم جواب ميده كه خودم خندم ميگيره.ازش صداي حيونا رو ميپرسن و نازدونه يكي يكي صداشون رو در مياره يا عمو زنجير باف رو ميخونن و روژيا بله هاش رو ميگه.چند بار كه دير وقت بهانه دايه رو گرفت گفتم الان دايه لالا كرده.الان ياد گرفته گوشي رو كه برنيداره ميگه دايه لالاك.
لگوهاش رو ميسازه و بر خلاف تصورم از شونزده ماهگي به راحتي ميتونست پازلاي يك تكه ش رو جور كنه.سوار اسب اسباببازيش ميشه و اداي اسب سواري رو درمياره.گاهي هم اسبش رو مياره جلوي من و دستام رو ميگيره و سوارش ميشه اونوقت من بايد براش ادا و صدا ي اسب سواري رو دربيارم.باباشم كه پاي ثابت توپ بازي و گل كوچيكاشه.توپ رو بيشتر از بقيه اسباب بازياش دوست داره اما مانع نميشه كه اسم بقيه اسباب بازياش رو ندونه.هر و قت يكي از اسباب بازياش رو ميخوايم ميره و ازاتاق خودش مياره.به اسم ههم صداشون ميكنه.پو.كيتي.تامي....... .
خدا نكنه بياييم پشت كامپيوتر يا اينكه باباش رو ميز مطالعه كنه فورا مياد و ميگه دان.يعني ميشينم.معني واژه و كاربردهاش رو به خوبي ميدونه.خر زمان كه بخواد چيزي رو ازبلندي براش زمين بزاريم هم همين فعل رو به كار ميبره.(danisha-daina) در زبان كرديبه معني نشستن يا پايين گذاشتنه.
در حد چند جمله هم ميتونه حرف بزنه مثلا اون روزباباش پرسيد روژيا گربه كجا رفته.
- گغه(اسمي كه روژيا گربه ها رو با اون صدا ميكنه)چوگه لالا بكا.(گربه رفته لالا كنه.
ام و صداي حيواناتي مثل گربه.سگ .شير.ج.جه.گاو.گوسفند رو به خوبي ميدونه و اداي بال زدن پروانه ها و اسب سواري رو هم در مياره.
از همون زماني كه ميتونست خودش رو به اجسام يا ديوار تكيه بد و بايسته آشزخونه رو براش امن كردم.توي كابينتاي پايين وسايل و ادويه هاي خطرناك رو برداشتم بنابراين خانوم كوچولو از همونوقتا دوست مامان شد تو آشپزي .هر وقت مشغولآشپزيم مياد و به ميل خودش كابينتا رو به هم ميريزه و از شيشه و ظرفاي سبزي و ماكاروني و هر آنچه تو كابينتاس برج ميسازه.گاهي هم يخچال كوچيكي كه تو آشپزخونه گذاشتم و توش سس و ترشيجات رو قرار دادم باز ميكنم براش و شاهدونه به ميل خودش تو يخچال رو برا مامانش مرتب ميكنه.بعدشم كه از كار كردن خسته شد مياد و اسباببازياش رو مياره تو آشپزخونه يا اينكه بهونه بغلم رو ميگيره و من هميشه با كمال ميل بغلش ميكنم.
كتاباي كتابخونه هم كه ديگه جاي خود دارن.روزي سه بار كتابا رو زمين ولو ميشن و من بايد همه رو از نو بچينم.كتابي ميخونه بيا و ببين.كتاباش رو جلوش ميگيره و باصداي بلند اداي كتاب خوندن رو در مياره.يا وقتي ازش ميخواييم آواز بخونه دقيقا صداش رو اهنگين ميكنه و با صداي بلند برامون ميخونه.گاهي هم متكاش رو رو پاش ميزاره و مثل زماني كه من ميخوابونمش هر چيزي كه دم دستش باشه رو رو پاش ميزاره و براش لالايي ميخونه.
پنج شنبه گذشته هم كه با هم اولين جلسه از كلاس هنر و خلاقيت از كارگاه ماد رو کودك مركز سينا رو رفتيم كه تو يه پست ديگه در موردش خواهم نوشت.سعي ميكنم فعاليتهاي هر جلسه رو بنويسم تا مامانايي كه به اين كلاسا دسترسي ندارن بتونن تو خونه با كوچولوهاشون فعاليتها رو انجام بدن.
واژه ها يي كه نازگل خاتون تو نوزده ماهي ميگه.
توضيح اينكه ما چون با روژيا كردي حرف ميزنيم واژه هايي هم كه ياد گرفته كرديه.
روژيا ميگه تلفظ معني
آو ao آب
بابا baba بابا
ماما mama مامي
بوك book كتاب
كت cat گربه
اوه چس ava chas اون چيه
لالاك lalai لالايي(شامل متكا.پتو.تخت و خوابيدن ميشه)
الوك alo الو(.منظورش تلفن و موبايل)
دايه daya مامان بزرگ(.مامان من)
دان danishm-dayna ميشينم-بذارش
پو pooh خرس پو
بال ball توپ
اوه ava اون(هر چيزي كه نتونه اسمش رو بگه رو شامل ميشه)
كره kara كره
آنا hana هانا
لوت loot بيني
بده bia بده
من mn من
نانا nana غذا و نان
اوه چه و ava chao اون چيه(زمانها با كلمه ايي كه در بالا گفتم فرق ميكنه)
تاب tab تاب
جوجو jojala پرنده
گغله گربه
داك duck اردك
پا pa پا
لا lak لاك
مات ماچ mach
پ پ pipi پيپي
پفه بادكنك
كبا كتاب
چوگه choga رفته
بكا bka بكنه
كرد krd كرد
واه واه از شعر حسني توي ده شلمروز ياد گرفته
بله عمو زنجير باف
آينا ayna اينه
باباي باي باي
مياو صداي گربه
او او صداي سگ
جو جو صداي جوجه
وااااو صداي شير
مانا گاو
مانا ماه
ممااااااااااااا صداي گاو
نه نه رو به جاي آره ميگه
شكا شكست
دولا دورا(شخصيت كارتوني توي mbc3)
دودو شخصيت كارتوني توي بيبي تي وي)
شاهدونه مامان براي خوردنيها اگه بخواد انگشتش رو به سمت دهنش ميبره و اداي خوردن رو درمياره.عزیز دل مادری ملوچک.(ملوچک به کردیی یعنی گنجشک)
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد.(تو را و همه بچه های دنیا را.)
+ نوشته
شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390
ساعت 1:10 توسط هانا مامان روژیا
|